تقویم می رسد به تو با اندوه
در آفتاب خسته ی آذر ماه
من می رسم به عکس خودم در قاب
این سوی درب اصلی دانشگاه
من این طرف نشسته به ناچاری
در انتظار آمدنت بودم
با بوی تند مانده به جا از زخم
من خون روی پیرهنت بودم
تو آن طرف اسیر قفس بودی
با میله های شک زده حرفت شد
در سینه ات جراحت دردی بود
با آن صدای شک زده حرفت شد
من این طرف دوباره کتک خوردم
دیگر مرا امید رهایی نیست؟!
من زنده مانده ام که مگر روزی
باور کنم که هیچ صدایی نیست
تو آن طرف مقابل یک دیوار
با چشم بند و زخم که بر تن ها
جا مانده بود و داشت سخن می گفت
از اعتراف خود به نکردن ها
آن سوی درب اصلی دانشگاه
میدان انقلاب که هر روزی ست!
این سوی درب اصلی دانشگاه
یک حس زنده است که جانش نیست!
.
.
.
بالی نمانده بود، امیدم را
در ازدحام درد سپر کردم
در آفتاب خسته ی آذرماه
با تو به روز خوب، سفر کردم
اشرف گیلانی
برنام را از متن سروده برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر