دیگر هیچ چیز مرا
به گذشته
پیوند نمیدهد؛
هجوم تلخ خاطرات
و
روزهای تَنگْ حوصلگی
را،
روفتهام.
جان به لب آمده از دردها را
نور و آب دادهام تا بِشکُفد؛
از زنجیرهای نامرئیِ دستهایم
پلی ساختم برای گذر
از نتوانستنها.
دیگر نمیترسم؛
من از سنگلاخهای ساخته در مسیر
عبور خواهم کرد.
شب هنوز به نیمه هم نرسیده
و من طلوع برابری را
در چشمهایم دارم.
ایراندخت صابری
برنام را از بومِ سروده برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر